آرتین جونآرتین جون، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

گل پسری

خداحافظی آرتین جون با دوران شیر خوارگی

سلام ثمره زندگی ما.....سه شنبه بیست و چهار شهریور تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت تا به لطف خدا به غذا خوردن بیفتی به شما گفتم اخه میمومدی تو بغلم نگاش میکردی میگفتی اخه میرفتی ،مامانی خییییلی مظلومی از خدا میخوام تو هر مرحله از زندگی هر چی از خدا میخوای در جهت حق بهت هدیه بده ان شاااله.شب مامان بزرگ و عمه مریم اومدن خونه ما بودند صبح چهار شنبه بخاطر خس خس ات بردمت دکتر طبق معمول گفت وزنت کمه باید  به اندازه کافی غذا بخوری پیشنهاد داد بخاطر وابستگی ات از شیر بگیرمت ،ناهار و شام هم مهمون داشتیم ،پنج شنبه که میخواستیم مامان بزرگ ببریم خونشون بابایی از صالح آباد برات ماشین فرمون دار به مبلغ صد و چهل و شش تومن خرید وااااااای مامانی اگه بدونی چه ح...
30 شهريور 1394

عروسی مینا و افشین

سلام گل پسر چهارشنبه هجده شهریور حنابندون مینا و افشین بود ظهر من و شما رفتیم آرایشگاه شما بعد ناهار خوابیدی منم ازفرصت استفاده کردم با کلی دلهره و استرس آماده شدم تیشرت سبز فسفری با شلوارک خاکستری و کتونی سبز فسفری و خاکستری برات پو شیدیم ماشالله جیگر و تودل برو شده بودی ساعت هفت و نیم حرکت کردیم ده شب رسیدیم کرج شما کلی بی قراری کردی بابایی از مرکز خریدش یه لیوان سفید و لیمویی  به مبلغ هجده هزار تومن برات خرید ،ساعت دوازده شب برگشتیم یه خیابون تو ماشین عمو پشت فرمونش تو بغل عمو نشستی دوست نداشتی بیای تو ماشین خودمون،تو راه خوابت برد بابایی برام ساتدویج هادداگ با قارچ و پنیر گرفت خییییلی خوشمزه‌بود ،ساعت دو شب رسیدیم خونه،صبح جمعه...
30 شهريور 1394

رونمایی مروارید شانزدهم

سلام عشق مامان و بابا،ببخشید انقدر دیر برات مطلب گذاشتم پسرم دوازده شهریور بعدازظهر وقتی بابایی از سر کار برگشت گفت وسایل جمع کنیم بریم شمال ،پنج شنبه شبش که رسیدیم و جمعه خونه مادرجون بودیم جمعه بعد شام همگی رفتیم خونه خاله مه جبین ،شب که خواب بودی خییییلی بیقراری میکردی اولین بار بود شمادهزار ماشاالله انقدر آروم هستی که مادرجون و خاله ها تعجب کرده بودند خونه خاله خیییییلی خنک بود صبح دلم میخواست بیشتر میخوابیدیم از ترس ترافیک زود بلند شدیم خاله نون خونگی درست کرده بود خیییییلی صبحانه به ما مزه داده بود بعدش خداحافظی کردیم و  راهی تهران شدیم،ایندفعه رابطه شما و محمد خوب بود وقتی شب پنج شنبه رسیدیم خونه مادرجون محمد دم در اومد استقبالت ...
30 شهريور 1394
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گل پسری می باشد